یادداشت های  یک پشت کنکوری
خط خطی های شبانه من

آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نگارش در تاریخ شنبه 17 بهمن ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام 

امروز اولین روز دانشگاهه با محمد اومدم تصمیم گرفته بودم برم سر کلاس اما خوابگاه خیلی هرکی هرکی بود تا ظهر به کارای خوابگاه رسیدیم این قدر خسته شدم که دیگر بعد از ظهر هم نرفتم دانشگاه  فکر کنم باید الان کلاس باشم اما بیرون هستم و دارم آپ می کنم امشب هم بر نمی گردم خوابگاه الان باید برم یه کم وسایل برای اتاقمون بگیرم و برگردم خونه فامیل مون ، با محمد هم اتاقی نشدیم فکر کنم محمد تو درساش گند زده می گفت من درس نمی خونم می خوام برگردم خونه به زور بردمش تا خوابگاه رو بگیره الان اون برگشته خونه و من موندم فکر کنم منم برگردم چون خوصله کلاس هارو ندارم مخصوصا که درست و حسابی برگزار نمی شه

نگارش در تاریخ پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام  

الان کافی نت هستم امروز آخرین روزی بود که اومدم تو خیابونا و یه دوری زدم  چون دیگه فکر نکنم فردا بیام بیرون خودمو آماده می کنم واسه دانشگاه آخه پس فردا می رم سر کلاس ها بعد از حل مشکل مدرسه با هزار جور ماده تک ماده تونستم دیپلمم رو بگیرم و برم سراغ بعدش اصلا فکر نمی کردم کلاس ها این قدر زود شروع بشه انتظار داشتم تا آخر این ماه کار گواهی نامه رو تموم کنم اما چون کلاس هام شروع شد پس باید امتحان گواهی نامه رو بزارم واسه ی وقت گل نی تمام کلاس هاش رفتم فکر کنم تا اون موقع همه شو فراموش کنم فکر کنم واسه دعا های مربیم باشه آخه دعا می کرد که قبول نشم و دوباره برم پیشش آخه باهاش خیلی خوش بودم می گفت کاش هیچ وقت قبول نمی شدی محمد هم کار انتقالیش از ارومیه به سنندج تموم شده و باهم توی یه خوابگاه می شینیم چندتا از کلاس هامون هم با همه 

حرف های زیادی داشتم اما همه شو فراموش کردم خیلی وقته مطلب نزاشتم آخه کامپیوترم خرابه دست و دلم نمی ره که درستش کنم می گم دیگه من ازش استفاده نمی کنم فقط بابام باهاش بازی می کنه بازی فری سل اون کار می کنه اگه اون کار نکنه دیگه هیچ حکم مرگ من قطعی شده  

 از این به بعد اگه تونستم درباره دانشگاه و خوابگاه هم می نویسم 

چند روزه که حالم گرفته دلم نمی خواد از خونه دور بشم

فعلا بای

نگارش در تاریخ پنجشنبه 17 دی ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام

امروز 17 /10/1388 نیست امروز 20/12/1399 هستش من 29 سال سن دارم فوق لیسانس کامپیوتر هستم متهل و دارای یک خانه متوسط در نزدیکی شهر دیواندره شغلم رو نمی دونم چیه از چند جا درآمد می رسه صبح ها هم ساعت 8 بیدار نمی شم البته بجز امروز، آخه دمه عیده می خوام یه کم خرید کنم الان دارم می رم تو گاراژ تا ماشینم رو بردارم یه ماشین متوسط و تازه دارم همیشه تازه ست چون زیاد ازش استفاده نمی کنم و اوقات بیکاری من هم که زیاده تقریبا هر هفته یه بار بهش می رسم الان به خاطر این تنها می رم خرید چون مهمون داریم چند ماهی هست که مهمون داریم قراره یکم ماه بعد برسه یعنی 1/1/1400 باید برای مهمونمون هم یه کم خرید کنم هر بار که میام برای خرید سعی می کنم یه چیزی براش بگیرم خیلی دوست ندارم تنها برم خرید الان که تازه وارد شهر شدم می خوام برم سراغی یکی تا باهام بیاد بیرون دوستام الان سرکار هستند می خوام برم سراغ خواهرم اگه الان سر کلاس نباشه زیاد مرتب به سر کار نمی ره فقط برای بی حوصلگی الان که زنگ زدم چند دقیقه دیگه کلاسش تموم میشه من میرم دنبال خواهر زاده ام تا اون کلاس تموم میشه در خونه رو باز نمی کنه احتمالا خوابه باید با کلید خودم برم تو خونه  اه اه اه بیچاره ترسیده یه گوشه نشسته با چشم های خواب آلود می پرسم چرا در رو باز نکردی گفت: ترسیده بودم، من: تا تو صورتت رو بشوری من یه چیزی میارم بخوری ، دارم دنبال یه چیزی می گردم بهش بدم اما جز میوه چیز دیگه ای نیست یعنی هست آماه خوردن نیست خواهرم زنگ زد تازه از کلاس اومده بیون ما هم که آماده رفتن هستیم داریم می ریم دنبالش – خواهرم که بچه شو دید تعجب کرد حالا هم که اومدیم صبحونه بخوریم ساعت نزدیک ده شده باید بریم دیره مقداری خوراکی خریدیم و گذاشتمشون تو ماشین الان دنبال لباس و اسباب بازی اینا می گردیم خواهر زاده ام منو کشید تو لوازم التحریر و گفت از اینا بخر برای پسر دایی منم گفتم اینا که به درد اون نمی خوره یه پازل براش گرفتم و رفتیم بیرون یه اس ام اس فرستادم خونه که مهمون داریم می خواد برامون آشپزی کنه دنبال لباس می گردم یه چیز خوب پیدا کنم موبایلم پشت سر هم زنگ می خوره باید کارامو از راه دور کنترل کنم چند تکه لباس خریدیم ولی کم، خواهر زاده ام هم برای زنداییش لباس خریده داره اونو کادو می کنه داد می زنه سر صاحب مغازه می گه اون جوری نه این جوری باید خوشگل کادوش کنی الانم تو راهیم که بریم خونه خواهر زاده ام داره باباش حرف می زنه تلفنی فکر کنم خونه نیست خواهر و خواهر زاده ام دارن می رن تو خونه من گفتم برید تو غذا درست کنید تا من بر می گردم دارم تلفنی حرف می زنم ماشین رو روشن کردم باز به طرف شهر دارم می رم دنبال مامان بابام می خوام اونا هم با ما باشن دو سه روز دیگه که ما میریم اونجا مطلقا می شینیم باید اونا هم بیان اینجا دیره وگرنه به داداشمم می گفتم، تو خونه نشستیم تازه نهار خوردیم بابام داره حرف می زنده نمی ری سر کار پسرم – نه کار ندارم – نمی دونم چی بگم تو معلوم نیست از کجا میاری می خوری ماشالله وضعت هم که بد نیست ولی من مطمئنم راه درست و پاکی رو داری می ری – بابا خیالت راحت باشه راهم درست و پاکه انشاالله خواهر زاده ام پرید وسط: بابا بزرگ بس کن دیگه باز شروع کردی بیا بریم بازی کنیم دارم پشت سر هم شماره این یارو طرقه فروشه رو می گیرم نمی دونم چرا بر نمی داره آخه می خوام یه کم طرقه بخرم واسه شب عید البته بی خطر شو می خوام کم بخرم چون می دونم نمی تونیم از اونا استفاده کنیم آخه شاید بیمارستان باشیم مامانم می گه از امروز بیاید خونه ما خطرناکه واسه عروسم میگم نترس فعلا زوده دارم مامان بابامو برمی گردونم موقع برگشتنی باید برم یه پاور قوی بخرم واسه سیستمم چون باید این چند روز عید تمام روشن باشه تا نکنه دزد بیاد خونه مون از راه اینترنت دوربین ها رو چک می کنم آخه راه دیگه ای ندارم دم عیدی کی میاد از خونه ما مراقبت کنه الان دارم پاور سیستم رو عوض می کنم خواهر زاده ام اومده شاگردی می گه منم می خوام مهندس بشم هنوز نرفته مدرسه داره واسه مهندسیش کار الکترونیک می کنه بهش گفتم برو اتاق پسر دایی رو مرتب کن  اونم رفت بچه ی حرف گوش کنیه ولی یه کم لجوج باید برم بخوابم چون فردا باید خواهرم رو برسونم سر کار خودمم یه سری به شرکت بزنم آخه دو سه روزه نرفتم اونجا

نگارش در تاریخ دوشنبه 7 دی ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام 

امروز گفتم این چند روزی که خونه ام چرا یکی از کارهای آینده مو انجام ندم، راه افتادم دنبال کار گواهی نامه چهار بار رفتم مدرسه (یه بارش مونده) یه بار رفتم آموزش و پرورش یه بار راهنمایی و رانندگی (یه بارش مونده) یه بار رفتم آموزشگاه رانندگی( صد بارش مونده) 

تا به این ملت ثابت بشه که این جانب در حال درس خوندن هستم به نظر من فقط یه دونه مهر و امضای مدرسه کافی بود بقیه ش الکی بود توی آموزش و پرورش سه تا مهر و امضا گرفتم هیچ کدومشون به پرونده ام نگاه نکردن تا ببینن واقعا من دانش آموز هستم یا نه شاید من این نامه مدرسه رو جعل کرده باشم 

 خلاصه باید بازم بیافتم دنبال کار زندگی در این دنیا  

در نتیجه باید بگم در این دنیا افراد بالای ۱۸ سال بدون مهر و امضای ادارات گوسفند هستن 

نظر شما چیه؟

نگارش در تاریخ یکشنبه 6 دی ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام 

چند روزیه که از کافی نت اومدم بیرون تقریبا از یکم همین ماه، الان هم باید بشینم پای واحد های مونده ام که برم دانشگاه 

 

 

با بابام صحبت کردم در مورد کارجدید و پول تا جایی که بدونم می خواد پشتم رو بگیره از حرف هاش چیز دقیقی دستگیرم نشد ولی پدر ها همیشه خوب هستن  

 

 

با اجازه

نگارش در تاریخ یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام 

امروز حوصله حرف زدن ندارم فکر کنم بازم سرما خوردم گلوم درد می کنه 

چهارشنبه عصر رفتم سقز پیش سیروان شب رو اونجا موندم تو خوابگاهشون خیلی خوش گذشت بچه های باحالی داشتن خیلی چیزا رو یاد گرفتم از خوابگاه نشینی تا چند مطلب از ویژوال بیسیک یه کم هم اذیتمون کردن شوخی شوخی ولی چون شوخی بود ناراحت نشدم وسط یا بازی یه قیف گذاشتن تو کمر شلوارم پرش کردن از آب بعد از شام رفتیم بیرون یه دوری زدیم تو راه برگشت یه عالمه زنگ در خونه مردم رو زدن فرار کردیم من که مجبور بودم فرار کنم وگر من و می گرفتن اونوقت آش نخورده و دهن سوخته نخوابیدیم تا  ساعت سه باید ساعت چهار هم بیدار می شدیم سیروان خوابید ولی من نخوابیدم تا صبح خواب نمونیم ساعت چهار رفتیم ارومیه پیش محمد اونجا هم خیلی خوش گذشت همون بلایی رو که سقز سر من در آوردن منم سر اونا در آوردم همشون رو خیس کردم در کل خیلی عالی بود تا حالا زندگی خوابگاهی رو ندیده بودم ولی نمی دونم به که ما واسه مهمونی رفتین خوش گذشت یا واقعا اونجا زندگی کردن هم خوبه 

از همین جا خیلی خیلی تشکر می کنم از سیروان، محمد، بهزاد، فرزاد، شادمان، پیام و بقیه دوستاشون که این ان سفر مارو کاملا گل بارون کردن  مرسی دمتون گرم 

 د  ستون دارم

نگارش در تاریخ سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

حدود یه سالی می شه که به دور و بر خودم نگاه می کنم اما چیزی رو که می خوام پیدا نمی کنم نمی دونم کجاست یا شاید اصلا وجود نداره که اونو پیدا کنم به نظر خودم باید بشینم و اونو بسازم چون هرچی فکر می کنم کسی نیست که اونو بهم قرض بده، یکی می گه ندارم یکی می ترسه پسش ندم یکی می گه کارت پایان خدمت نداری، نمی دونم چرا هر دری رو می زنم اول اونو می خواد تازه جدا از اون پول نعلتی، وقت هم ندارم اگه وقت داشتم می نشستم اونو می ساختم آخه مگه من چه قدر وقت دارم تا اونو بسازم من سه ماه وقت داشتم نشستم اونو بسازم آخه به این چندرغاز هم می گن پول اون پولی که من می خوام کم کمش باید بیست ماه بشینم تا بتونم اونو به دست بیارم به نظر شما بیست ماه بگذره چه چیزهایی عوض می شه کبریت از یک تومن می رسه به بیست تومن حالا بیست نه ده کم کمش سه تومن حالا من بعد از بیست ماه پول دو سال پیش رو جمع کردم اما دیگه اون کاری که من می خوام انجام بدم سه برابرش رو می خواد، آخه با این وضعیت مگه انسان می تونه بدون منت زندگی کنه اگه کسی بخواد بدون منت زندگی کنه باید کارگر باشه و روی حصیر بشینه با این کار وضعیت جامعه چی می شه ه ه ه با این کارا نمی شه زندگی کرد باید فردا برم منت پدرم رو بکشم بهش می گم یه کار نون و آب دار پیدا کردم بهم پول بده تا اونو انجام بدم ولی می دونم می گه مگه تو درس نمی خونی؟ اشکال نداره براش توضیح می دم !

تازه اگه کارم نگیره چی ؟

                                    اگه پدرم پول رو بده منو می بخشه حالا اگه یه بیگانه بود چی کار می کنه؟

یه زنجیر می دازه گردنم تا اونو بهش پس بدم با سودش یه سه چهار سالی وقت می بره پس همون ره اول خوبه یا از پدرم می گیرم یا باید کار کنم

فعلا می رم تا به پدرم بگم

نگارش در تاریخ شنبه 7 آذر ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

با محمد آپ می کنم 

دیشب از نمایشگاه برگشتم الان با محمدم داره آواز می خونه برام 

واقعا خیلی عالی بود جیزای جدیدتر از پار سال هر سال از سال قبل جالب تر می شه ولی باز قدیمی تر از جاهای دیگه ست واسه ما که جدیده حرف زیادی ندارم ولی اون چیزی که می خواستم به دست بیارم نتونستم 

بای

نگارش در تاریخ سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلام 

امسال هم مثل پارسال دلم هوای نمایشگاه کرده یک نمایشگاه خیلی بزرگ و بین المللی تو تهران پارسال تو اخبار ۲۰:۳۰ نشیدم نمایشگاهی به نام الکامپ تو تهران برقراره  و فقط دو روز دیگه بازه بعدش تموم می شه ساعت هشت و نیم بود تا کمی درباره ش حرف زدیم نزدیک نه شد تصمیم گرفتیم بری اونجا، ساعت نه و چهل و پنج شد من و خواهرم سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم خیلی جالب بود چون هیچ تصمیمی نگرفته بودیم ولی امسال چون از قبل می دانستم از هفته قبل بارو بندیلمو بستم الان هم نشسته ام و منتظر پیر عمو هام هستم تا بیان دنبالم راه بیفتیم حدودا تا 45 دقیقه دیگه راه می افتیم واقعا توی همچین نمایشگاهی جای تمام مردم دنیا خالیه به خصوص بچه های سوم کامپیوتر پارسال به جز من و مسعود آخه زنگ زدم به مسعود گفت: منم میام آخه اونم تهرانه 

بای تا برگشت از نمایشگاه 

راستی عید سعید قربان رو به شما تبریک می گم چون فکر کنم اون روز دستم به نت نرسه 

بای

نگارش در تاریخ شنبه 30 آبان ماه سال 1388 توسط آرام باین چو

سلامی برفی به شما ها 

امسال عجیب بود دو ماه از پاییز گذشته اما من برف ندیدم امروز که سر گرم کار بودم و داخل کافی نت شلوغ بود اصلا ندونستم چه طور هوا تاریک شد بعد از خلوتی داشتم چندتا از مطالبی رو می خوندم که آقا رحمت برای نمایش امروز آماده کرده بود کمی به محیط توجه کردم دیدم یه صدا میاد صدای آشنا ولی قدیمی صدای زدن ماشین ها توی جاده های خیس فکر کردم آب ریخته زمین وقتی نگاه کردم دیدم برف باریده و آب شده اما من بی خبر بودم به تیر چراغ برق نگاه کردم دیدم دانه های برف داره زیر چراغ ژایین میاد هرکدوم چاشونو به همدیگه می دادند تا به زمین می رسیدن اولین برف پاییز بود همه عجله داشتن واسه به زمین رسیدن خیلی وقته برف پر سرعت ندیده بودم دوست داشتم الان خیلی زیاد می شد تا بتونم دستامو توش بزارم اما حیف زود دیر شد نرسیدم بهش همش آب شد

   1      2      3      4      5   >>
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لوگو
یادداشت های  یک پشت کنکوری
پیوند ها
تعداد بازدیدکنندگان : 5189