یادداشت های  یک پشت کنکوری
خط خطی های شبانه یک دانشجوی کاردانی

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390 :: 00:04 AM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

امشب دلم می خواد یه کم از شکر گذاری خدا براتون بگم 

من همیشه توی نماز توی اوقات بی کاری و وسط حرفام همیشه می گفتم خدایا شکرت ولی امروز وقتی دندونم درد گرفت و مجبور شدم اونو بکشم دیدم من راه درستی رو برای شکر گذاری خدا انتخاب نکردم باید بگم شکر گذاری یعنی استفاده درست از نعمت های خدا اگه من همیشه مسواک می زدم و مواظب نعمت دندون بودم امروز مجبور نبودم اونو بکشم و پیش خدا شزمنده بشم.

شنبه 7 آبان ماه سال 1390 :: 10:49 AM ::  نویسنده : آران ب

سلام  

امروز روز قشنگیه برای من می دونی چرا؟ 

چون بیست سال پیش همچین روزی بود که یه پسر بچه به دنیا اومد پسر بچه ای متفاوت از این نظر می گم متفاوت چون من می تونستم داخل این پسر رو بخونم پس واسه من متفاوته؟ 

اون پسر خود منم   

می بینی زندگی چه قد قشنگه ؟ 

میانگین پایان عمر انسان رو در نظر گرفتن تقریبا 60 ساله اگه من 60 سال زندگی کنم پس الان یک سوم عمرم رو زندگی کردم تو این بیست سال چی کار کردم؟ هفت سالش که فقط باهام بازی می کردن و خودشونو باهام سرگرم می کردن بعدش یازده سال فقط درس خوندم و آموزش دیدم نوشتن خوندن، دنیای ما، زیستن، کامپیوتر، زبان خارجه، مذهب و ... 

دین و مذهب که از همه مهم تر بود من فهمیدم که انسان باید وجدان داشته باشه تا بفهمه چه طور با اطرافیانش زندگی کنه چه طور باید خودش رو آماده کنه واسه آخرت اما بعدش فهمیدم انسان همه ش به فکر این دنیاس و آخرت رو ول کرده خدا خودش خوب می بینه امروزه انسان به این دنیاش هم نمی رسه چه برسه به... 

تو بقیه موارد زیاد تر از همه از خوندن نوشتن استفاده می کنم که خطم هنوز خرابه توی خوندن یه نامه بگی نگی چندتا گیر دارم. 

از زیستن هم که سر در نیاوردیم و  دنیا هم منتی سر ما می زاره 

تو این آموزش ها چیزایی که به علاقه خودم یاد گرفتم کامپیوتر بود و زبان خارجه. شکر خدا هر روز از کامپیوتر استفاده می کنم و لی زبان خارجه نه این همه زبان یاد گرفتیم خدا کنه یه سفر خارجه رو تا دنیا رو هم  ببینیم  

تو این بیست سالی که گذشت قشنگی های زیادی دیدم سختی هم دیدم، کلا زندگی کردن رو یاد گرفتم 

این سال آخر رو کلا فکر کردم آخرش فکرم به اینجا رسید که این چاپ خونه رو بزنم و تشکیل زندگی بدم دیگه احساس می کنم وقتشه  

تو این یه سال آخر خدا هم کلید زندگی رو به من داده اگه خدا بخواد و بابا اجازه بده همین یه سال اول زندگی زندگی رو شروع می کنم آینده ی بدی توش نمی بینم 

خدا رو شکر می کنم که بیست سال زندگی قشنگ رو بهم داده مهر پدر و مادر رو دنیای قشنگ رو و انسان های قشنگتر رو  

البته اگه عمری به دنیا باقی باشه 

بیست سال اول زندگی      

بیست سال دوم زندگی   

بیست سال آخر زندگی 

چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390 :: 2:43 PM ::  نویسنده : آران ب

اگه الان کسی بود که حال منو توصیف کنه کاملا مطمئنم که هنگ می کرد. نشستم دارم به بارون بعض هام نگاه می کنم به بارونی که هر کی رد می شه پا روش می زاره، از کوچیک و بزرگ تا ماشینا، جای زیادی هست تو این شهر که بارون زده اما جای من بده که روی آسفالتم اگه الان تو باغچه ها بودم انگار خیلی بهتر بود تو خیابونه همه منو پا می زنن از عزیزم گرفته تا دشمنم از نزدیکم گرفته تا عزیز دورم الان هرچی به اطرافم نگاه می کنم کسی رو نمی بینم که ازم ناراحت نباشه مامان و بابا داداش و خواهر آخه عزیزم تو دیگه چرا ؟ به خاطر بی حرفی ها یا به خاطر بودن تو سختی ها؟ 

انگار هیج کس خبر نداره در چه حالیم کسی نمی دونه چاپ خونه زدم کسی نمی دونه که کلی بدهکارم و کار نیست کسی نمی دونه از داخل خودم رو خوردم کسی نمی دونه با چوب کبریت لبامو خندون کردم. این گیر می ده پول بده اون گیر می ده کارم بده تو دیگه چرا ؟ حرفام بده؟ 

یکی یکی دارن تنهام می زارن داداش رفته پی کارش، آبجی میگه بدجنس شدی، بابام می گه بدببختم کردی از این طرف عزیزم حوصله دلتنگی هامو نداره فقط آسمونه که هوامو داره 

خدایا این واقعا حق کسیه که می خواد زندگی قشنگ داشته باشه؟ 

خدایا این واقعا حق منه که از زندگی نخورده سیر بشم ؟ 

خدایا تو خودت خوب می دونی که از مشکلات نمی ترسم ؟ 

خدایا مشکلی مونده که بازم بیاد؟ 

خدایا هنوز گیردادن ارشاد و اماکن مونده بگم  بارون رو هدر نده. 

 

بیا باران زمین جای قشنگی نیست بیا باران بیا و قشنگش کن 

باران همیشه جای تو خالیست بیا

چهارشنبه 2 شهریور ماه سال 1390 :: 6:48 PM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

نمی دونم اینجا کجاست فک کنم جای درددل های منه چون اومدم اینجا تا هرچه تو دلم دارم بریزم بیرون گله دارم از دانشجویی خودم امروز رفته بودم تا جواز بگیرم برای چاپ خونه ام اما گیر دادن به سربازیم، گیر دادن به سنم، گیر دادن به سابقه کارم، من باید اینارو از کجا بیارم می گن بایدسی سال سن داشته باشی، می گن باید زن داشته باشی، می گن کارت دانشجویی هیچ ارزشی نداره از همه مهم تر من باید چهار سال سابقه کار رو از کجا بیارم؟ 

برای حفظ چاپ خونه ام تا پای جونم تلاش می کنم چون زحمات پدرم رو ریختم اینجا، زن می گیرم سابقه کارمو از دانشگاه می گیرم و برای نشون دادن ارزش کارت دانشجوییم تا پیش رئیس جمهور و رهبر هم می رم باید نشون بدم که من هم دارم می جنگم تا به مردم خدمت کنم هرکی بیاد زرنگی کنه باید بسوزه ؟ من که خودم همه چی از چاپ می دونم و حاضرم هر امتحانی پس بدم هرکی بخواد براش توضیح می دم که ارزش کارم چیه کاش می تونستم کامل توضیح بدم  که در چه وضعیتی هستم وقتی سرم درد می کنه نمی تونم زیاد حرف بزنم فقط می تونم بگم من موفق می شم چون هدف دارم

جمعه 7 مرداد ماه سال 1390 :: 4:14 PM ::  نویسنده : آران ب

سلام  

پاییز بود روی یه تکه کاغذ نوشتم شش ملیون و تاریخ زدم پاش 30/3/1390 گفتم به هر طریقی باشه من باید این پول رو به دست بیارم اون تاریخ رسید و من هیچی پول نداشتم صفر صفر بودم یه هفته بعدش من صاحب ده ملیون پول شدم راهش مهم نیست مهم اینه که اگه بخوای میاد خودم کاری نکردم این پول رو پدرم بهم داد.

من دیگه اون دانشجوی بی کار نیستم من الان به کمک پدرم یک چاپخونه ی کوچیک راه اندازی کرده ام و مشغول کارم  دانشجو هم هستم دو ترم از درسم مونده ولی شاید به خاطر کارم بیشتر طول بکشه مشکلی نیست اگه چهار ترم هم طول بکشه چون سربازی عقب می افته آخه هنوز سربازی هم نکردم همش منتظرم تا زمان همه چیز رو حل کنه خدا بزرگه 

دوشنبه 20 تیر ماه سال 1390 :: 6:53 PM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

 

خالتون خوبه ؟ 

از من خبر داری ؟ 

خیلی وقته آپ نکردم به نظر شما من تغییری کردم یا همئن دانشجوی ساده موندم ؟ 

به نظر شما من الان کجام؟ 

به نظر شما این مدت که آپ نکردم چی کار کردم؟ 

و کلی سوال دیگه ... 

 

می خوام چند روز دیگه جواب این سوال هارو بدم 

می تونید فکر هاتونو برام بنویسید 

فعلا بای

شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 5:36 PM ::  نویسنده : آران ب

امسال هم مثل سال های قبل کلی کتاب گرفتم و اونارو گذاشتم تو کتابخونه ی خاکی ام نمی دونم چرا این کارو می کنم هر کدوم از کتاب هارو میارم چند صفحه شو می خونم و می رازمشون زیر خاک کتاب خونه. 

به نظر ششما من چی کار کنم اونارو شماره گذاری کنم و بخونمشون یا بزارمشون هروقت لازم شد بهشون مراجعه کنم کتاب های زیاد تر از حد خودم رو دارم حتی اگه به موضوعی بر بخورم که باید به یه کتاب مراجعه کنم شاید یادم نیاد که اون کتاب رو دارم یا برام سخت باشه که بهش مراجعه کنم یه جورایی از کتاب خوندن زده شدم باید خودمو برسونم بهشون ولی نمی دونم چه جوری شما بگید؟ 

چهارشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 6:57 PM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

خیلی وقته آپ نکردم آخه حرف خاصی برای گفتن نداشتم امروز صبح رسیدم تهران و با نامزدم رفتیم نمایشگاه کتاب، نمایشگاه جالب بود مثل سال های قبل ولی جالبترش این بود که من و نامزدم تنها بودیم برام جالب بود یک تجربه ی جدید کسب کردم نمی دونم از کجاش بگم فقط همین عالی بود. 

من نوروز نامزدی کردم ولی حرفی برای گفتن نداشتم بنابر این آپ نکردم.  

الانم رباط کریم هستم پیش بابک فردا هم قراره با بابک برم نمایشگاه که بازم بازدید کنیم

سه شنبه 24 اسفند ماه سال 1389 :: 01:27 AM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

امشب می خوام براتون یه کمی از ساعت دیجیتالی بگم. تا حالا شده به ساعت نگاه کنی که ساعت ۱۱:۱۱ باشه یا ۲۲:۲۲ و یا ۲۱:۱۲ و ...؟  

این اتفاق زیاد براتون افتاده یا کم؟ اگه کم باشه یا خیلی کم می تونیم بگیم اتفاقی بوده ولی اگه زیاد این اتفاق براتون افتاده باشه می تونم بگم که ادم برنامه ریز یا موفق تر از سایرین هستید البته یه درصد خیلی کم. یه مقدار روی این مسئله فکر کردم علتش رو این طور یافتم که ادام هایی که زیاد اعداد رند می بینند خیلی زیاد به ساعت نگاه می کنند مثلا امروز یه بار به ساعت نگاه کردی ۸:۳۴ دقیقه بوده زیاد بهش اهمیت نمی دی و فراموش می کنی که آخرین بار به ساعت نگاه کردی کی بوده بار دیگه که نگاه می کنی ساعت ۹:۵۳ دقیقه بوده و باز اهمیت نمی دی اما بار دیگر که ساعت ۱۰:۰۱ یا ۱۱:۱۱ است می گی چه جالب ساعت رند بود و در خاطرتون می مونه و بعد از ظهر باز چند بار دیگه نگاه می کنی و اعدادی چون ۱۴:۲۹ - ۱۴:۴۱ و ۱۵:۱۵ رو می بینید کدومشون در خاطرتون می مونه ؟ آیا واقعا موفق هستید یا خوش شانس که این اعداد رو می بینید؟ 

  • احتمالا شما برای این که خیلی دقیق برنامه ریزی می کنید زیاد به ساعت نگاه می کنید پس باید آفرین گفت چون که دقیق هستید. 
  • اگر شما زود زود ساعت رو نگاه می کنید و آن را فراموش می کنید و باز احتیاج دارید که بدانید ساعت چند است واقعا وسواس و فراموش کارید. 
  • بعضی ار شما ها هم یه گوشی دارید که در مواقع آماده باش ساعت رو نشون می ده و زیاد جلوی چشمتون می افته و چون شما به وقت اهمیت نمی دید شاید کلافه تون کنه. 
  • و شاید هم شما یه نظر داشته باشید که می خوای توی نظرات بنویسیش. 

 افر ادی که زیاد به زمان اهمیت می دهند و اعداد رند یک ساعت دیجیتالی را می بینند آنها اعداد شانس آن شخص هستند.

پنجشنبه 28 بهمن ماه سال 1389 :: 00:22 AM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

امروز مثل سال قبل ۲۸ بهمن هستش ولی یه ۸۸ به ۸۹ تبدیل شده و بازم یه سال دیگه گذشته بازم توی این یه سال باید بگم که چیا گذشت. دو ترم تحصیلی، دو نمایشگاه (کتاب و الکامپ) و یه تهران رفتن (برای کار)دیگه باید چی بگم باید اعتراف کنم که درس زیادی نخوندم خیلی بد آوردم باید چند روز دیگه برم دفترچه بگیرم دو سال گذشته و من باز دارم امتحان کنکور می دم ولی این بار آزمایشیه این بار اگه قبول هم بشم نمی تونم برم چون دو ترم دیگه باید بخونم، تازه اگه به سه هم نرسه خوبه 

برنامه هایی که برای سال جاری دارم این که خوندن دو ترم و دادن یه امتحان کارشناسیه با سیروان هم تصمیم گرفتیم که هردومون زبان برنامه نویسی سی شارپ بخونیم البته به صورت رقابتی امیدوارم که هردومون کامل یاد بگیریم 

 

به امید یک سالگرد دیگه

جمعه 8 بهمن ماه سال 1389 :: 2:47 PM ::  نویسنده : آران ب

سلام 

یه مدتیه آشفته ام حالم خوب نیست همه ی کارام به هم ریخته توی امتحانات حوصله ی درس خوندن نداشتم بنابراین درس هامو خراب کردم نمره های خیلی پایین گرفتم خوصله ی کار دیگه ای رو هم ندارم چند روزیه می رم تمرین صخره نوردی کارم اونجا عالی در اومده الان تنها جایی که دوست دارم برم اونجاست با وجود این که یه ماه نشده منو بردن به یه مسابقه بیجار اونجا پنجم شدم زیاد حوصله نوشتن ندارم الان خودمم نمی دونم چی کار دارم می کنم حسابی سر در گمم

یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389 :: 2:58 PM ::  نویسنده : آران ب

به الان می گن نصف شب ولی من اصلا درک نمی کنم واقعا الان نصف شبه ؟ اگه نصفه شبه چرا من همه ی نصف شب ها بیدارم بیدار موندم نا این مه خارقالعاده رو ببینم جایی که دیده نمی شه ؟ همین که جایی دیده نمی شه قشنگه ولی من به خاطر این بیدار نموندم شاید به خاطر برنامه نامرتب کلاس هام الان بیدارم صبح یه کم می رم کلاس بعد از یه کم می خوابم فردا هم که صبح اول وقت کلاس دارم سر گلاس خوابم میاد و گوش نمی دم به درس واقعا که چه درسی می خونم راست می گن که شرایط دانشجو سخته این هاست که سخته پس چه طور دانش بجوییم؟ نه خواب داریم نه خوراک عجب زندگی باحالی زنده هم کی مونیم  همینه که برامون جوک درست می کنن و می گن موجودیست عجیب. خواب داریم خوراک هم داریم ولی درست و مرتب نیست یا باید بگم بهینه نیست دیدی می گن صرفه جویی کم مصرف کردن نیست درست مصرف کردنه؟ ما هم از امکاناتمون نمی تونیم درست استفاده کنیم و همین طور زمان  به هرکی که نگاه می کنم یه روز شمار گذاشته کنار تختش و هی روزها رو خط می زنه دقیق مثل روز هایی که خط می زدیم تا دانشجو بشیم اگه می دونستم این جا دنیاست شاید هیچ وقت روز ها رو نمی شمردم این مدت که زندگیم به هم ریخته حتی از اینترنت هم دور شدم من که دوست داشتم خونه م رو تو اینترنت بسازم الان حوصله ی فکرش رو هم ندارم

جمعه 14 آبان ماه سال 1389 :: 7:51 PM ::  نویسنده : آران ب

امروز همسایه مون مهمون داشتن مهمونشون یک ماشین ویتارا داشت، واقعا قشنگ بود می دونم از اون زیبا تر هم هست ولی شاید ما ندیدم 

با مادرم نشسته بودیم داشتیم گپ می زدیم به مادرم گفتم دوست داشتی منم یکی مثل اون داشتم؟ گفت اتفاقا عصر گفتم ای کاش آرام یکی مثل این داشت چه قدر به آرام میاد . گفتم خوب منم می خوام، یکی مثل همین، باید بخرمش. گفت ایشااله گفتم به نطرت کی می تونم بخرمش؟ گفت وقتی دستت به دهنت رسید. پرسیدم: مثلا چند سال دیگه؟ جواب داد حدودا ده سال دیگه. گفتم یه هفته از تولدم گذشته می خوام واسه تولد سه سال دیگه یکی مثل اون ماشین داشته باشم خندید و با دلخوشی گفت ایشااله بعد به داداشم گفتم اونم خندید و دست تو دستش گذاشتم و گفتم اگه سه سال دیگه نداشتم منو آدم حساب نکن از امروز به بعد اونو به آرزو هام اضافه کردم  

 

 "سه سال دیگه آرام با یک دستگاه ویتارا به خانه می آید." 

پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 :: 00:34 AM ::  نویسنده : آران ب

چه قدر قشنگه ثانیه ها یکی یکی جای خودشونو به دیگری می دن و من هم نشستم فک می کنم که چرا الان مشکلی ندارم و مشکلی مثل تصادف هایی که هر روز اتفاق می افته چرا قشنک؟ 

راستی اصلا قشنگ نیست هر جور فک می کنم سهمی از من توی این تصادف ها هست فکر بدبختی هاشون، فکر دردو رنج هاشون، فکر مشکلات و هزینه های بعدش هرچند می تونم موزیک گوش بدم و به فکر اونا نباشم اما یک برخورد دستم با کلید موزیک پلیر منو باز به اون فکر می اندازه امروز وقتی شنیدم کمر یک زن شکسته واسه یک لحظه خودم رو جای اون تصور کردم فکرم  رو زود منحرف کردم چون نتونستم حتی واسه یه لحظه دوام بیارم وقتی به فکر بچه ای افتادم که توی یه دشت سر سبز با تمام سرعت به دنبال پروانه ای زمین رو وجب به وجب جا می زاره فکر سختی ها برام سخت تر شد. 

وقتی تلاش کردن برای به دست آوردن آرامش برای انسان یک مشکل می شه همون مشکله که زیباست همون مشکل هاست که زندگی رو می سازه، درسته که می دونم کنار ساحل خوابیدن آرامش نیست ولی هنوز نفهمیدم که آرامش چیه باید گفت هدف در لا به لای راهه نه در انتهای راه البته به قول دکتر سید محمود انوشه 

ما وقتی که مشغول یک کاریم ناراضی هستیم، وقتی خوابیم ناراضی، وقتی ناراحتیم ناراضی و وقتی خوشحالیم باز ناراضی هستیم همیشه به دنبال آرامش هستیم پس این آرامش کجاست آسا واقعا ما در آرامش هستیم؟ جواب این سوال رو فقط خودمون می دونیم واسه همین هم من همیشه در بزرگ ترین سختی ها خودم رو در آرامش می دونم چون همیشه مشکلات سخت هم هست و همیشه هم حل می شه به قول معروف باید گفت: "این نیز بگذرد"

پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389 :: 04:06 AM ::  نویسنده : آران ب

یادمه مدتی پیش یکی از دوستام یک اس ام اس برام فرستاد که توش نوشته بود" ای کاش ... جای خالی رو پر کن" نوشته دوست داری چه اتفاقی بی افته؟ من جواب دادم ای کاش دنیا همین طوری که هست پیش بره. همیشه خدارو شکر می کنم به خاطر نعمت هایی که به ما داده تا جایی که بدونم تا اونجایی که باید شاکر نبودیم و روال عادی دنیا برام آرزو شده بود چون تو دنیا سختی های وجود داره که اگه سر ما می اومد چی کار باید می کردیم الان از این وضعیتم ناراحتم چه برسه به این که خدایی نکرده بلایی بد تر سرم می اومد. مثل اینکه آرزوم برآورده نشد اتفاقاتی افتاد که الان دارم به فکر ای کاش گفتنم هستم و خودمو تحسین می کنم. دیروز داشتم به ارتقای وضعیتم فکر می کردم گفتم دوستی من با این شخص کار اشتباهیه چون هردومون داریم رو به زوال می ریم به خاطر همین دوستیمون رو بهم زدم امیدوارم که دوستم ارزش کار منو بدونه و روبه کمال بره. 

داشتم می گفتم الان از این وضعیتم ناراحتم چون داداشم اون حرفی و که من می زدم نمی زد نمی خواست دنیا همین طوری که هست پیش بره دنبال ارتقای وضعیت زندکی ما بود بنابراین رفت که مسافر کشی بکنه چون دنبال به دست آوردن پول برای زندگی بهتر بود امروز رو تا نصف شب کار کرده بود و خسته بود و نصف شب یعنی دوساعت پیش به علت عجله ی زیاد برای برگشتن با سرعت زیاد با کناره ی پل برخورد کرد و به جای بهتر شدن یک تاسف برامون به جا گذاشت که حدود یک و نیم خرج برمی داره برامون و باید بگم که از خودش بیشتر از جیبش خبر دارم که پنجاه هزار + کمی بدهی هم داره اینا به خاطر چی بود قانع نبودن به زندگی اشتباه نگیرید پول به دست آوردن و پیشرفت خیلی با هم فرق داره الان من که به خاطر پیشرف درس می خونم می تونستم درس نخونم و برم دنبال کار کردن در حال حاضر پدرم نه تنها نمی خواد براش پول بیارم خونه بلکه پولی هم برام خرج می کنه تا پیشرفت کنم پدرم زندگی خودشو زیادی سخت کرده برای من و خواهرم چون داریم درس می خونیم و یکی از آرزو هامون اینه که بتونیم هرچه زود تر زحمات خانواده مون رو جبران کنیم. نمی دونم این یک مشکل کوچیکه در عرض چند دقیقه یک میلیون و نیم قرض اضافه شده به پنج میلیون قسط پدرم یعنی من می تونم وضعیت سخت الان پدرم رو فراموش کنم و پشت گوش بندازم . 

دوساعت از تصادف داداشم گذشته و یه ساعتی می شه که برگشتیم خونه و چراغ ها خاموشه که بخوابیم اما می دونم که هیچ کدومشون نخوابیدن خوابشون نمی بره چه کار باید کرد گونه ای دگر باید دید؟ 

 

فقط می تونم بگم خدایا شکرت که اتفاقی بدتر برای داداشم نی افتاد

   1      2      3      4      5   >>